


دیگر با این دلداری های کودکانه نمی توانی آرامم کنی.
دیگر نمی توانی!
می ترسم،حالا دیگر می ترسم!
اینجاست،نبضش در گردنم!
اینجاست و من چقدر پر از معصیتم.اینجاست،روزها در کنارم و شب ها زیر پلکم!
اینجاست،آرام در گوشم نجوای خاک وسنگ سر می دهد.
اینجاست،قلبم را میان دستان سفیدش می فشارد.
من می ترسم.حالا دیگر می ترسم!
کدام گناه بزرگ آرامشم را بر هم زد؟
این چه خود سوزی است که پیش از سوختن سر داده ام؟ این چه ترسی است که مدام چشم هایم را مه آلود می کند؟
من می ترسم!
از آن صبح بی توبه ای که چشم هایم دیگر صدای فروغ خورشید را نشنوند.
ازآن شب که از سوزش آتشی جز سوزش کابوسهایم داغدار شوم.
از آن دست سفید که به اندازه بزرگی شب سیاه می شود و روحم را می فشارد.
از آن نجوای آرام که ار تمامی ستیغ ها بلند تر می شود تا سراسر این حیات کم ارزشم را روی دستانم قی کند.
من از مرگ نمی ترسم.
من از آتش می ترسم.
من از حساب می ترسم.
من میترسم!
...

١_دیگر در این شکی ندارم که نود درصد مشکلات من از بی ارادگی شخصیتم آب می خورد.
دقیقا !من الهه ای با یک اراده ی ضعیفم!
دایی جان محترم معتقد است که این مسئله کاملا ارثی است.
(و به این شکل بود که ضرب المثل حلال زاده به دایی اش می رود اثبات شد!)
٢_گاهی مجبوریم وجود بعضی آدم ها در زندگی را فقط و فقط تحمل کنیم.مثلا آدم هایی را در نظر بگیرید که مرتبا از خودشان عکس تک نفره می گیرند،دنبال مارک اند(البته از نوع قلابی اش)،سوسول و ناز نازی هستند،منم منمشان گنده تر از هیکل چهل و چند کیلوییشان است،فقط وسط نان را می خورند چون از خوردن قسمت های دیگر نان چندششان می شود(به چه مناسبت نمی دانم؟!!)،هر روز اندک ارزش غذایی ،غذای دانشگاه را به رخ آدم می کشند تا غذا زهره مار شود،مهمترین مسئله زندگی ناخن هایشان است و ...
هم اتاق بودن با یکی از این آدم ها باعث شد یاد بگیرم ،همه چیز تحت کنترل من نیست!!!(ربطش بماند!)
٣_دو سال پیش که در یکی از خانه های سازمانی دانشگاه علوم پزشکی کاشان با ۶ نفر هم خانه بودم!!از لحاظ سنی حد اقل ٣ یا ۴ سال از همه هم خانه ای ها کوچکتر بودم.جوجویی بودم برای همه!!
حالا که دوباره به زندگی مجردی باز گشته ام عجیب است که تعداد جوجو های جوجو تر از من این همه زیاد شده است!!!
۴_نه اینکه در این مدت دستم به نوشتن نرود.نه!
این مغز محترم بنده است که فرمان نوشتن نمی دهد!
۵_سه شنبه ها قشنگ شده.
هم صحبتی با کاکتوس ها هم عالمی دارد!
...
دشوار زندگی
هرگز برای ما
بی رزم مشترک
آسان نمی شود
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
...
٢-
می دونی!
من الان فقط یه عالمه کهیر روی صورتم دارم که خارشش تا بطن چهارم مغرمو قلقلک میده!
١-
می دونی!
گاهی زندگی کردن به همین راحتیه !به راحتی دادن صدقه و خوندن یه آیت الکرسی !
به همین راحتی!باور کن به همین راحتی!
٣-
گاهی و البته فقط گاهی!!
پی نوشت:لطفا نگویید که یک و دو را جا به جا نوشتم.این کار کاملا تعمدی بوده!
...
صدای کاظم را می شنوم که فریاد می زند.
من اینجا هستم .اتاق یک.
تو روی تخت خوابیده ای،بی جان و رنگ پریده و پر از خون.کاظم کنارت ایستاده و اسمت را صدا می زند .دکتر فتاحی دستانش را به هم قفل کرده و قفسه سینه ات را فشار می دهد.یکی که نمی شناسمش مرتب مرا کنار می کشد تا دارو بزند.دکتر رضوی زاده بالای سرت بهت زده چیزی را پر و خالی می کند.
خالدی،این یکی باید خالدی باشد که پایت راپاره می کند تا رگی پیدا کند.سلمانی گوشه ای ایستاده و انگار سالهاست همانجا یخ زده.خیلی ها یخ زده اند.
غزال از پشت شیشه اسکراب نگاهت می کند و خیال داخل شدن ندارد.
من اینجا هستم.اتاق سه.
تو روی تخت نشسته ای و سینوهه می خوانی.
صدای کاظم را می شنوم که فریاد می زند.
من اینجا هستم.اتاق یک.
فتاحی همچنان ماساژ قلبی می دهد.کاظم مرتب صدایت می زند بلکه برگردی.
چیزی مثل خودت از تو جدا می شود.نیمی از تو بالا می رود .بالا.آنجا کنار سقف معلق می ماند و نگاهمان می کند.
نگاهش می کنم.لبخند می زند.
من اینجا هستم.اتاق هفت.
تو روی صندلی تابوره نشسته ای.ماسکت را روی صورتت کشیده ای .سرت را به دیوار تکیه داده ای و چشمانت را بسته ای.
صدایت را می شنوم که می گویی:سره یه بستنی.بستنی قیفی دوست داری؟
روی تخته پر از شکل بستنی است.
صدای کاظم را می شنوم که فریاد می زند.
من اینجا هستم. اتاق یک.
فتاحی مثل دیوانه ها ماساژ قلبی می دهد.یکی که انگار دکتر نادری است می خواهد که جدایش کند. فتاحی محکم ایستاده و ماساژ میدهد.
نیمه دیگر تو هنوز همان جاست.معلق.
زل زده به نیمه بی جان روی تخت و لبخند می زند.
من اینجا هستم.اتاق پنج.
تو کنارم روی صندلی نشسته ای.به جوراب های صورتیم نگاه می کنی و قه قهه می زنی.
نگاهم می کنی:عاشق این جوراباتم! خدایا!
صدای کاظم را می شنوم که فریاد می زند.
من اینجا هستم.اتاق یک.
فتاحی هنوز قفسه سینه ات را فشار می دهد.غزال هنوز پشت شیشه اسکراب است.
حوری بازوهایم را گرفته و مرا می کشد.
نیمه ات را نشانش می دهم.
نگاهم می کند.گریه میکند وبازوهایم را می کشد.
من اینجا هستم.ریکاوری.
نشسته ای روبه رویم. پیامبر به دست خاطره تعریف می کنی و من انگار نمی شنوم.من فقط صدای کاظم را می شنوم که فریاد میزند.
من اینجا هستم.اتاق یک.
نیمه ات کجاست؟
جسم بی جان روی تخت را نمی شناسم.
فتاحی با یک دست چانه اش را گرفته و گریه می کند.سلمانی همان جا روی زمین نشسته.غزال پشت شیشه اسکراب نیست.کاظم خودش را روی بدن غریبه ای که روی تخت خوابیده انداخته و فریاد می زند.
حوری هلم میدهد تا از اتاق بیرونم کند.
من اما دنبال چیزی می گردم.
حوری بازوهایم را می کشد.صدای کاظم را نمی شنوم.
فریادش میان فریادها گم شده.
من اینجا هستم.اتاق خودم.تخت خودم.
تب دار و داغ.
من اینجا هستم و کابوسی که سالهاست با من است.
...تلخی این روزهایم را فقط طعم یک بادام تلخ است که شیرین می کند!
صورتم را میان اندوه دستانم پنهان می کنم.
این است یک الهه ی بی آرزو!
...
فجر به سر رسید
به پا خیز!
تا از دیاری که در آن یاری نداریم
دور شویم
شاید در آرزو، گیاهی باشد
که شکوفه آن
با همه گل های و شقایق ها در تفاوت است
صاحب تازه دل با کهنه دلان مانوس نخواهد شد
اینک به صدای صبح گوش فرا ده
و به دنبال نشانه های آن باش
دیگر سخنان پر ادعای شب که می گفت :
"نور از نشانه های من است "
شنیدنی نیست.
سکوت من سرد است_جبران خلیل جبران
پی نوشت:هیچ وقت حوصله پیدا کردن عکس های مناسب را برای پست هایم نداشتم.ببخشید.
...همیشه اورژانس ،آن هم از نوع داخلی اش بوی دیگری دارد.بوی مرگ و زندگی را مخلوط دارد.
یادم نمی رود دنده هایی را که زیر دست شکسته می شدند و گاهی و فقط گاهی ،چند ماه بعد مردان یا زنان سر پایی بودند که با دست گل و شیرینی بوی بخش را عوض می کردند.
فراموش نمی کنم و هیچکس فراموش نمی کند که من از کشیک های اورژانس متنفر بودم .حتی اگر کسی برای دلداری بود.
با شوق به طرف راهرو اتاق عمل می رفتم ،لبخند ها را نادیده می گرفتم ،با نفرت روپوش سفیدم را می پوشیدم و پله ها را نا امیدانه پایین می آمدم.
و اما آن روز اورژانس بر خلاف همیشه تخت خالی زیاد داشت.تنها صدایی که در آن به گوش می رسید صدای آلارم دستگاه تهویه مصنوعی بود.
می دانم که در آن لحظه فقط آرزو می کردم کر بودم تا نمی شنیدم.گاهی به سرم میزد به توصیه صاحب همان لبخند ها عمل کنم.خودم را به ندانستن و نفهمیدن بزنم اما وجدانم نمی گذاشت.
همکارم پیرمرد چاق روی تخته ایزوله را تحویلم داد و گفت :بیچاره تا صبح نمیذاره بخوابی.
معمولا خواب های اورژانسیم با کابوس مرگ بیماران همراه بود با خودم گفتم:بی خوابی،تنها چیزی که از آن نمی ترسم.
حالا منشا صدای آلارم پیدا شده بود و مسلما تنها مریض من علت آن بود.
پیرمرد عرق کرده بود و با مظلومیت نگاهم می کرد.چشمانش پر از التماس بود تا لوله تهویه اش را خارج کنم.
من که به این نگاه ها عادت داشتم بی تفاوت به پیرمرد نگاه کردم و رو به مردی که بعد ها فهمیدم پسرش بوده کردم و پرسیدم:سیگاری بوده؟
مرد با لهجه غریبه اش گفت:نه آقام تو عمرش لب به سیگار نزده.حاجی رفته بود کربلا .همونجا نفس تنگی گرفت.
نگاهم را از پیرمرد گرفتم.خجالت زده و آرام وسایل تعویض لوله تهویه اش را آماده کردم.
پیرمرد قابل انتقال به ICU بود و چون طبق معمول تخت خالیی وجود نداشت هفته ها مهمان اورژانس بود.
تنها زمانی که از بودن در اورژانس لذت می بردم مدت بستری بودن پیرمرد در اورژانس بود.انگار زمان را حس نمی کردم.نوری بود در بخش و آرامش چهره اش مسکن بود برای همه.
به قول پسرش من و او شده بودیم رفیق فابریک!
روزهای اول حرف هایش را برایم می نوشت .باورش برای خودم هم مشکل بود که روزهای آخر من زبان چشمانش را آموختم.
فقط من محصور گرمای وجودش نشده بودم همه مثل پدری دوستش داشتند.
روزی که لوله تهویه اش را خارج کردم پس از نفس عمیقی که به دستور من کشید چند بار آرام شکرا لله گفت و چشمانش را بست .کمی آرام گرفت.با لبخند نگاهم کرد و گفت:بالاخره من برنده شدم.
به بخش منتقل شد.بوی عطرش تا مدت ها اتاق ایزوله را رها نمی کرد و اورژانس چقدر یکی دو بار اذان گفتنش را کم داشت.
چند هفته بعد،کشیک اورژانس بودم و دقایقی به سال تحویل مانده بودکه پسرش زنگ زد و گفت که پیرمرد احضارم کرده.رفتم بخشی که بستری بود.برایش هفت سین چیدم.سکه و سبزه را خودش داد سیب و ساعت را من بردم.
در کنارهفت سین چهار سینی مان و صدای مقلب القلوب پیرمرد سال تحویل شد و پیرمرد اولین عیدیش را به من داد.
از لای قرآن جیبیش یک اسکناس هزار تومانی بیرون آورد،دعایی خواند واسکناس را توی دستانم گذاشت. وقتی گفتم اولین روز بهار بدنیا آمدم خندید و یک اسکناس دیگر هم هدیه داد.
دهمین روز فروردین نفس هایش تند و سطحی شدند.دکتر دستور داد تا دوباره برایش لوله تهویه بگذارم.همان لوله ای که یک بار پیرمرد در برابرش پیروز شد و حالا دوباره بازی شروع شده بود.
دو روز بعد لوله تهویه اش را خارج کردم .می دانستم طاقت نمی آورد.چند ساعت بعد تشنج کرد و دوباره دشمنش ،آن لوله ی کوچک را به زور وارد دهانش کردم.
اصرار خودش بود.می جنگید با آن دستگاه تهویه لعنتی که مدام آلارم می زد و می گفت که فشار راه هواییش بالاست.با ریه هایش که نمی خواستند باز شوند.با مغزش که فرمان نمی داد تا نفس بکشد.گاهی با من که تعداد تنفسش را زیاد می کردم.با زندگی که می خواست رهایش کند.
یک هفته بعد چشمانش دیگر نای باز ماندن نداشت و صورت نورانیش بی فروغ شده بود.
می دانستم به زودی می رود تنها آرزوی آن روزهایم این بود که در نبود من برود.آرزویی که بر آورده نشد.
دویدم.اشک ها دست خودم نبود که سرازیر می شدند.صدای شکسته شدن دنده هایش هق هقم را بیشتر می کرد.نبضش زیر دستان خودم می رفت و می آمد ،لوله هم شکست خورده بود.پیرمرد با وجود لوله هم رفته بود.
و بعد خط صافی که آغاز پرواز پیرمرد نورانی همه بخش ها بود.
چند ماه پیش سری به اورژانس زده بودم. بوی عطرش را در ایزوله ای که همیشه بوی مرگ می دهد حس کردم.
و امروز یادم آمد که مدت هاست نزدیکی مرگ را فراموش کرده ام.روزهایی که مرگ را چندین بار در روز میدیدم باز هم از خود دور می دیدمش.
پیرمرد می گفت:"هر روز با مرگ زندگی کن "و من درسش را فراموش کردم که اینگونه تیره شدم.
...
تو ثابت و پایداری
و بزرگ
ایستاده ای،همان جا،همیشه
این منم که دور و گاهی نزدیک می شوم!
دلیل این دوری منم
خود خود من!
...
ساعت هاست که از صفر گذشته،
دیرینه ی حس تازه ام به اندازه ی طول همین ساعت هاست.
دستانم خونین است از جمع کردن تکه تکه ی این بلورها.
من و تو چقدر بی پرواشده ایم که پا برهنه روی بلورهای شکسته گام بر می داریم.
ومن بلور شکن شده ام که چشمانم صدای اذان صبح را نمی شنوند.
کاش کسی گیسوان مرا پنهان کند تا عطر تو پنهان شود .
و ای کاش باران ببارد تا گرمای آغوشت پرواز کند از سرم.
نمی دانم ، نمی دانم ،
کاش بدترین بلورها را شکسته باشیم ،نه زیباترینشان را!
...